پیدا





با گل ها حرف بزنید!

درخواست حذف اطلاعات

سر کلاس ادبیات بودیم. یک کلاس دو ساعت و نیمه بعد از ناهار. چند بار درباره شعری که خوانده بود سوال پرسید و همه بچه ها در هپروت و بین خواب و بیداری فقط خیره نگاهش د. ا با همان ذوقی که ادبیاتی ها دارند امد وسط کلاس و گفت: بابا یه ذره ادبیات بخونین..شعر بخونین و ما همچنان در هپروت. ادامه داد: برین با گل ها حرف بزنین! یکهو کلاس منفجر شد. بچه ها می خندیدند و من از خنده شان خنده ام گرفته بود. ولی عصبی هم بودم چون کار به این قشنگی را داشتند مس ه می د. همان طور که می خندیدم محکم زدم به بازوی دوستم که غش کرده بود و گفتم: به چی میخندی؟! جواب نداد..می خندید. گفتم: خب منم با گلام حرف می زنم. خیلی هم خوبه. میان خنده یکطوری نگاهم کرد. دیگر نگفتم که ماچشان هم می کنم! این بی ذوق ها چه میفهمند که گل زنده است، میفهمد، احساس دارد، ناز دارد. این ها چه می فهمند .. پ.ن: تکمیل ظرفیت فرهنگیان هم قبول نشدم. حالا دیگه دودلی و پشیمونی ای در کار نیست. قبول نشدم دیگه..دست من نبود!



بابا

درخواست حذف اطلاعات

ساعت یک و پنجاه دقیقه بامداد برایم یک اهنگ از محسن چاووشی فرستاده. دلم میخواهد همین الان کنارم بود تا لپش را میکشیدم.



این پست حاوی غرغرهای یک دختر خوابگاهی می باشد و هیچ ارزش دیگری ندارد!

درخواست حذف اطلاعات

ظهر امدم یک پست بنویسم و تا می توانم تویش غر بزنم که هرچه فکر مغز جواب نداد که از کجا شروع کنم و همانطور که موبایل کنارم بود و صفحه " نوشته جدید" باز خوابم برد. امروز انقدر خو دم که حالا از خواب زیاد سردرد و چشم درد گرفته ام. بگذارید بگویم قضیه از کجا شروع شد. قضیه درست از همانجایی شروع شد که شانس من برای داشتن هم کلاسی های خوب ته کشید. از همان دبیرستان. و من چه احمقانه فکر می که اگر دبیرستان تمام شود و من از شر آن هم کلاسی ها خلاص شوم می توانم هم کلاسی های بهتری در داشته باشم. اما خب اینطور نشد. در هم تقریبا وضع همان شد. کلاسی که بچه هایش هیچ باهم مچ نیستند. هر برای خودش یک فاز دارد. و بچه ها در گروه های کوچک دو یا سه نفره با هم دوستند و در واقع من با هیچ کدامشان خیلی حال نمی کنم. نه، من ادم فوق العاده ای نیستم! خود چس کن هم نیستم! فقط تا یک نفر تا حدودی شبیه به خودم پیدا نکنم خیالم از بابت داشتن دوست راحت نمی شود. و هنوز یک نفر شبیه به خودم پیدا نکرده ام. می دانم چرت می گویم و همه که مثل هم نیستند اما خب من همینم. با همین افکار مز ف. البته سه نفر هستند که ساعت های بین کلاس و وقت ناهار را توی سلف باهم میگذرانیم اما فقط همین. در حد همان چند ساعت نشستن توی سلف و کنار هم نشستن توی کلاس. این دوستی گستره اش همین قدر کوچک است. از وسط هفته دارم یکریز به هم اتاقیا می گویم که پنجشنبه را برویم بیرون. همین اطراف خوابگاه یک دوری بزنیم. ب کلی برنامه ریزی کردیم. من هی توی دلم ذوق که بالا ه می روم بیرون. ب کلی فکر و برای امروز لباس انتخاب . اما صبح یکی از بچه ها گفت که می رود خانه عمویش. یکی دیگر هم گفت که پس امروز بیرون نمی رویم و درس میخوانیم. و به همین راحتی همه چیز کنسل شد. البته برای آن ها به همین راحتی بود نه منی که کل هفته دلم را خوش کرده بودم به همین یک روز ا هفته! هم اتاقی هایم هفته ای سه و یا حتی دو روز در هفته کلاس دارند. و من تنها ی هستم که بینشان چهار روز ور هفته کلاس دارم. آن هم از صبح تا 4بعدازظهر. ان یک روز وسط هفته هم که من بیکارم انها کلاس دارند! برنامه ای به این چرتی! وقتی برنامه کنسل شد من فقط سکوت و فرو رفتم توی خودم. من توقع نداشتم آنها که چند بار در هفته با هم کلاسی های شان می روند پارک و کافه و گشت و گذار حالا بخواهند ا هفته شان هم زورکی به خاطر من بیایند بیرون. طبیعی ست که هر کاری را انجام می دهد که طبق برنامه ریزی خودش باشد. امروز انقدر پکر بودم که حتی ناهارم را هم نتوانستم کامل بخورم. من وقتی حوصله نداشته باشم کم اشتها می شوم. ناهار نصفه ام را ول سریع روی تختم دراز کشیدم و در سکوت خیره شدم به بچه ها. حوصله اهنگ هم نداشتم اما هندزفری ام را گذاشتم توی گوشم که مثلا دارم اهنگ گوش می کنم. و بعد همان جا خوابم برد. غروب بیدار که شدم یکی از بچه گفت که هوس سیب زمینی سرخ کرده کرده ست. از من پرسید که میروم تا سیب زمینی ب یم. گفتم خب یه خورده زودتر می گفتی! حوصله نداشتم دم غروبی تند تند برویم سیب زمینی ب یم و او هی بگوید شب شد و زود برگردیم. مسیر سیب زمینی فروشی هم مسیر جذ نیست. نرفتم. او هم نرفت. با اینکه خودم هم هوس سیب زمینی کرده بودم. غروبی که از خواب بیدار شدم باز هم نمی دانستم باید دقیقا چکاری انجام بدهم. وقتی برنامه ام بهم میخورد تا ا ان روز گیج و عصبی هستم. بیدار شده بودم اما همان طور روی تخت دراز کشیده بودم و خیره شده بودم به روبه رو و هر از گاهی هم پتو را می کشیدم روی سرم و می رفتم توی فکر. یکی از بچه ها گفت تو که می خواستی خودت بری بیرون چرا نرفتی. راست میگفت. اولش گفته بودم اصلا خودم تنهایی میروم بیرون اما نرفتم. آن خواب لعنتی که یادم افتاد پشیمان شدم. من اهل تعبیر خواب و این جور چیزها نیستم. همیشه سعی کرده ام زود خواب هایم را فراموش کنم اما خو که ب دیده بودم خیلی روی اعصابم بود. خواب دیده بودم با دوست هایم رفته ایم پارک بعد یک پسری یک چیزی بهمان می گوید و من بلند جوابش را می دهم. کاری که هیچ وقت در واقعیت انجام نداده ام! بعد پسره عصبی میشود میخواهد بهم حمله کند. من فرار می کنم اما او بهم می رسد. بعد خواب می پرد روی صحنه ای که من روی زمین افتاده ام با سر و صورت خونی دوست هایم و دور و برم جمع شده اند. انگار که یک نفر با مشت و لگد افتاده بود به جانم. از درد به خودم می پیچیدم. درد توی خواب! خیلی خواب پر استرسی بود همه صحنه هایش چند بار تکرار شد. چندبار فرار ، چند بار صورتم خونی شد و چند بار درد کشیدم. یک خواب دیگر هم دیدم. خواب دیدم تنها از یک کوچه باریک می گذرم در حالیکه کوله ام را یک وری روی دوشم انداخته ام. یک موتوری ارام پشت سرم می اید. من وحشت سراسر وجودم را میگیرم کیفم را سفت میچسبم و شروع می کنم به دویدن. بعد موتوری خیلی بیخیال از کنارم رد می شود و می رود. تازه می فهمم که به خاطر باریک بودن کوچه سرعتس کم بوده و هیچ قصد دیگری نداشته. کاش این خواب های لعنتی ب به سراغم نمی آمد. کاش انقدر روزها ل کننده نمی بود. کاش من هم مثل بقیه بچه ها می رفتم بیرون ، هوایی میخوردم و بعد مثل آدم درسم را می خواندم. نه اینکه به خاطر بهم خوردن برنامه مثل یک کودک پنج ساله با خودم(!) لج کنم و بگویم حالا که اینطور شد درس هم نمی خوانم. بعد انقدر بخوابم که سر درد بگیرم.



وقتی یه روز، روز تو نیست!

درخواست حذف اطلاعات

امروز خودم به اندازه کافی افسرده بودم ،نیم ساعت پیش پاشدم پف فیل درست کنم دور هم بخوریم بلکه یه کم این غم رو بشوره. ذرتاش اب بود اصلا پف فیل از توش در نیومد همه نترکیده سوخت. اون به کنار الان رفتم قابلمه رو بشورم ، دیدم یه سری لکه های سیاه ته قابلمه مونده پاک نمیشه. سوختگی نیس ولی لک شده. قابلمه دوستم بود ، همه به عنوان قابلمه بزرگ ازش استفاده می کردیم. امشب خودش خوابگاه نیست. فردا باید برم یه قابلمه براش ب م. نو بود ، اینطوری شد. چه قدر بدم میاد وسایل دیگران دستم باشه و اب شه. حس بی عرضگی دارم. اعصابم ریخت بهم. بعدا نوشت: بهش پیام دادم و قضیه رو براش تعریف و چندبار ازش عذرخواهی و گفتم فردا میرم یکی برات می م. جواب داد: غلللللط نکککن..می ی چیه. فداا سررت. بعدشم یه ع فرستاد که بخندیم. آسی همینه دیگه :))



دیگر کارم به نقشه کشیدن رسیده!

درخواست حذف اطلاعات

امروز تصمیم گرفتم که شام ماکارونی بپزم. خب ماکارونی نیاز به مواد اولیه دارد. مواد اولیه باید یداری شود. برای ید مواد اولیه هم باید رفت بیرون! هوم.. میبیند من چه بچه زرنگی هستم؟ خب با همین شیوه هم اتاقی ها را کشاندم بیرون. گفتم ماکارونی می پزم به شرط انکه وقتی رفتیم ید ، توی بلوار کشاورز هم قدم بزنیم! شما که نمی دانید ادم وقتی دارد توی خوابگاه کپک می زند، یک همچین نقشه هایی هم می کشد دیگر! رفتیم بلوار. قدم زدیم. پر از حس خوب خوب شدیم. بچه ها هی گفتند واای اینجا چه قدر قشنگه. و من هی گفتم دیدین..دیدین..حرف منو گوش نمی کنین:| تو راه برگشت باران هم نم نم می بارید. بوی خاک هم بلند شده بود. من یک شال هم یدم. یک شال ا ایی. یک بلوز بافت هم یدم. آبی آسمانی ^__^ کارتمان را خالی کردیم و روحمان را خوش حال! بعد رفتیم وسایل ماکارونی را یدیم. در ا هم بستنی..که می چسبد در هوای سرد! وقتی برگشتیم خوابگاه خسته بودم. اما خب ، قول داده بودم. یک ساعت تمام ایستادم و ماکارونی را پختم. هرچند که کمرم به شدت درد گرفته بود. سر شب هم یکی از هم اتاقی ها که اخلاق های خاص و مس ه ای دارد یک چرتی گفته بود اما من سعی خودم را درگیر حرفش نکنم و بگذارم روزم به خوبی تمام شود. که شد. که ماکارونی هم خوشمزه شد. و ما به خودمان افتخار کردیم که توانستیم با یک قابلمه سایز متوسط یک ماکارونی هفتصد گرمی بپزیم. پ.ن: صبح هم خانواده رفته بودن جنگل، با هم تماس تصویری گرفته بودیم. آنها پانتومیم بازی می د من حدس میزدم. گروه خواهرم دختر جان احساس ضعف کرده بودند زنگ زده بودند به من. کلمات سخت را هم من حدس زدم! خیلی هم خوش گذشت. احساس صبح ای رفته ام جنگل. این تکنولوژی هم چیز عجیبی است..والا!



ماجرای یک سرقت _ دوشنبه . هفتم آبان ماه

درخواست حذف اطلاعات

یک روز از تولدم گذشته بود. هم اتاقی ها رفته بودند شهرشان و من تک و تنها توی اتاقم نشسته بودم. دوشنبه ها کلاس نداریم و با تعطیلی روز می شد دو روز تعطیلی پشت سر هم. دو روز تعطیلی و دو روز تنهایی توی خوابگاه! نشسته بودم و داشتم فکر می که خودم تنهایی کجا می توانم بروم که یکهو یاد کت افتادم که مدت ها بود که می خواستم ب م. گفتم خب حالا می توانم یک کتاب فروشی همین اطراف پیدا کنم و بروم آن کتاب را به عنوان کادو تولد از طرف خودم برای خودم ب م! نیم ساعت تمام توی گوگل مپ ادرس همه کتاب فروشی های نزدیک را بالا و پایین تا یک کتاب فروشی را انتخاب که پیاده بیست دقیقه راه بود. کتاب فروشی لارستان. بعد از ظهر بود. نزدیک های غروب. گفتم جلدی می روم و جلدی برمی گردم. از خوابگاه زدم بیرون و طبق نقشه راه افتادم به طرف کتاب فروشی. وارد خیابان لارستان که شدم احساس مسیرش نسبت به مسیر های اصلی خلوت تر است. رفتم جلو تر دوباره مغازه ها را دیدم و خیالم راحت شد. کتاب فروشی را پیدا اما کت را که من میخواستم تمام کرده بود! گفت همین ها یک کتاب فروشی دیگر هم هست و ادرسش را بهم گفت ، گفتم باشد و از کتاب فروشی امدم بیرون کمی این طرف و ان طرف خیابان را نگاه و از رفتن منصرف شدم. راستش اصلا نفهمیده بودم کجا را می گفت. خیابان ها را اصلا نمی شناختم. کمی همانجا ایستادم. زورم می امد حالا که این همه راه آمده ام دست خالی برگردم. فکر چه کتاب دیگری را دوست دارم. دوباره رفتم توی کتاب فروشی و گفتم:« کتاب «مثل خون در رگ های من» رو دارین؟» که داشت و یدم. پرسید که به آن کتاب فروشی رفتم؟ که گفتم نه چون مسیرهای این خیابان را بلد نیستم. بعد گفت زنگ می زند ببیند آن کتاب فروشی کتاب را دارد اگر دارد مسیرش را بهم نشان می دهد تا بروم. زنگ زد. کتاب را داشت. تا سر خیابان همراهم امد و مسیر کتاب فروشی دیگر را بهم نشان داد. کتاب فروشی هوشیار. کتاب فروشی هوشیار توی گوگل مپ ثبت نشده و من باز کمی در پیدا ش دچار مشکل شدم. اما یک مرضی دارم و آن هم این است که راهی را که امده ام نیمه کاره ول نمی کنم. باید تا تهش بروم. حالا که این همه راه امده بودم باید پیدایش می . این درحالی بود که هوا تاریک شده بود و اصلا حس خوبی نداشتم. بالا ه کتاب فروشی را پیدا و کتاب را یدم. کتاب « همنوایی ار تر شبانه چوب ها». از کتاب فروشی که بیرون امدم مسیر خوابگاه را روی گوگل مپ پیدا و نقشه را گرفتم و خیلی سریع راه افتادم. توی راه با خودم فکر می که به محض رسیدن به خوابگاه می ایم اینجا و برایتان پست می گذارم و می نویسم من دختر خوشبختی هستم. من امروز یکی از بهترین کادو های عمرم را دریافت کرده ام! تند تند راه می رفتم و بالای سرمم یک ابر خوشحال داشت برای خودش حرف می زد. به سر خیابان لارستان که رسیدم توی دلم گفتم اوه شت لارستان! به قسمت های خلوتش که رسیدم شروع به ایت الکرسی خواندن و خلاصه با هزار بسم الله آن خیابان را رد و توی دلم گفتم من دیگر شکر بخورم تنهایی پایم را اینجا بگذارم! بالا ه لارستان را رد و رسیدم به خیابان حافظ_نبش وحدت. یک سه راه روبه رویم بود که یادم نمی امدم از کدام راهش آمده ام. به مپ عزیز رجوع تا راهم را پیدا کنم اما مپ بازیش گرفته بود و همکاری نمی کرد، موقعیت من را دیر نشان می داد. انجا هم خلوت بود. میدانستم اگر حدودا 200 متر جلوتر بروم به خیابان شلوغ تری می رسم اما از کدام راه؟ مجبور شدم کمی از هر سه را راه بروم طی کنم تا مسیرم را پیدا کنم. تازه مسیرم را پیدا کرده بودم و حواسم به شدت درگیر مپ بود که یک موتور از پشتم امد و گوشی ام را خیلی راحت از دستم قاپید!! انقدر راحت که حتی دستش هم به دستم نخورد. به سادگی آب خوردن! انقدر شوکه شده بودم که نمی دانستم باید چیکار کنم. اولش فقط به دست خالی ام نگاه . اصلا باورم نمی شد. بعد طی یک ع العمل طبیعی دو بار بلند جیغ کشیدم و دوییدم دنبال موتور. یکهو از آن طرف خیابان صدای دو پسر امد که گفتند: چی شد؟!! سرم را چرخاندم ، آنها هم موتورسوار بودند، داد زدم: گوشیییم..گوشیمو برد! بعد کنار دختر و پسری که ایستاده بودند کنار خیابان و با تعجب من را نگاه می د ، نشستم روی ج کنار خیابان و زدم زیر گریه. داشتم دیوانه می شدم. مغزم از شوکی که بهم وارد شده بود داشت منفجر می شد. من..شب..تنها..توی خیابانی که حتی درست نمی دانستم اسمش چیست..از دست دادن تنها وسیله ارتباطی ام.. ..دانشجوی بدون اینترنت..از همه مهم تر ، نگرانی خانواده بعد از شنیدن این خبر! آن دختر و پسر نرفتند. ماندند کنارم و پسره هم سریعا زنگ زد به پلیس. بعد از چند دقیقه گریه بلند شدم و ماجرا را برایشان تعریف . بعدهم پلیس آمد و شرح واقعه را نوشت و یک برگه داد دستم و گفت برو کلانتری 105 سنایی. پلیس که رفت پسره گفت:« فهمیدی باید چیکار کنی؟» گفتم اره ولی من اصلا نمی دونم این کلانتریه کجاست و چجوری می تونم تا اونجا برم. الان هم فقط می خوام برم خوابگاه ، خوابگامون زیاد دور نیست ولی من مسیرش رو گم .» که گفت:« به نظر من بهتره اول بری کلانتری. مسیر ما هم همون طرفه و می تونی همراه ما بیای.» مثل یک جوجه ی مادر مرده دنبالشان راه افتادم. در طول این یک ماه هیچ وقت انقدر احساس غربت نکرده بودم. نمی دانم هوا واقعا خیلی سرد بود یا من حالم اب بود که انقدر لرز کرده بودم و مدام آستین گپی را که زیر مانتو پوشیده بودم می کشیدم پایین تا دستانم را که مثل دو تکه یخ شده بودند گرم کند. توی راه چند بار سعی د مسیر را بهم یاد بدهند اما من هربار گنگ نگاهشان می و با گیجی می پرسیدم: ینی کدوم طرف؟ و انها هم می گفتند بیا مسیرمون یکیه با هم میریم. به پل کریم خان که رسیدیم دیگر مسیرمان جدا می شد و من هم می توانستم کلانتری را پیدا کنم پس از دو فرشته نجاتم که همراهی شان توی آن شب واقعا مایه آرامشم شده بود تشکر و خداحافظی و رفتم سمت کلانتری. توی کلانتری فقط یک سرباز اطلاعاتی را که توی کاغذ توی دستم نوشته شده بود را توی کامپیوتر وارد کرد و گفت برو و پس فردا(بعداز روز تعطیل) بیا. بعد از کلانتری یک تا ی گرفتم و مستقیم آمدم خوابگاه. وقتی رسیدم خوابگاه هنوز هم توی شوک بودم. گیج و منگ آش یخ کرده ای که اشانتیون شام مان بود را خودم و دراز کشیدم روی تخت. توی خودم مچاله شدم و خیره شدم به روبه رو. دلم میخواست گریه کنم اما اشکم در نمی آمد. بعد از یک ساعت فکر و فکر و فکر بلند شدم کمی از برنج یخ کرده ام خوردم و بعد برق را خاموش و باز افتادم روی تخت. مگر خوابم می برد؟ مطمئن بودم که اگر بخوابم هم کابوس میبینم. که دیدم. تا صبح انواع و اقسام کابوس های ی را دیدم و چندین بار از خواب پ و به این فکر که اگر آن دختر و پسر نبودند ممکن بود خیلی اتفاقات بدتری برایم رخ بدهد. و تا صبح صدبار دعایشان . پ.ن1: وقتی برای بار دوم رفتم کلانتری بهم گفتند که برای تشکیل پرونده باید بروم دادگاه و دادگستری که خب من مسیر هیچ کدامشان را بلد نبودم و برادرم گفت که نمی خواهد شکایت کنی اصلا. اعلام مفقودی می کنیم و اگر گوشی پیدا شد بهمان خبر می دهند. گوشی ام خیلی گران قیمت نبود اما چیزی بود که کار من راه می انداخت و من هم به شدت بهش نیاز داشتم. های لعنتی! پ.ن2: در حال حاضر در خانه خودمان هستم و با کامپیوتر عزیزم این پست را تایپ . یک گوشی دست دوم هم دارم که از گوشی خودم بهتر است. یکی از فامیل ها بهم داده که خدایش خیر دهد!



بازگشت به شمال بعد از شش هفته

درخواست حذف اطلاعات

نشسته ایم توی اتاق دور هم ازگیل جنگلی و ولیک و انگورک میخوریم. میوه های شمالی. میوه های جنگلی. چند روزی توی تعطیلات رفته بودم خانه. رفتم ولایت خودمان توی هوای خوب شمال کمی هوای پاک ذخیره ، تا می توانستم غذای های چرب و چیلی و خوش مزه مامان پز خوردم و به اندازه یک سبزی تازه! میدانستم از این سبزی ها دیگر گیرم نمی آید. زهرا را دیدم. برایم چهارتا کتاب اورد. یکی هدیه تولدم بود و سه تا هم قرض داد تا توی خوابگاه بخوانم. با کتاب هایی که از قبل داشتم باید بگویم درحال حاضر کلی کتاب نخوانده دارم. که می توانم بخوانم :) دریا هم رفتم. منی که انقدر هر هفته دریا می رفتم حالم از دریا بهم خورده بود دلم برای دریا تنگ شده بود(انگار یک سال است که نرفته ام شمال!! خوبه شش هفته بیشتر نبود :|) یک شب هم رفتیم لب رودخانه. تابستان تنها مکان تفریحی مان همین رودخانه بود. ولی جنگل نرفتیم ک توی دلم ماند. برنامه اش را ریخته بودیم ولی کنسل شد. نشد که برویم. ب رسیدم تهران و حالا باید تا مدتی با انرژی ای که در این چند روز ذخیره کرده ام روزگار بگذرانم.



دخترم کلمپه

درخواست حذف اطلاعات

دارم کلمپه (kolompe) می خورم. از این شیرینی های کرمونی. خیلی خوشمزه س. ولی من با اسمش بیشتر از طعمش حال می کنم. امشب تصمیم گرفتم اسم بچمو بذارم کلمپه! فکرکن..یه دختر لپ گلی باشه بعد من بهش بگم کلمپه مامان بیااا. # منم_خوب_میشم:|



انجمن علمی!

درخواست حذف اطلاعات

نشسته ام توی سایت که متن ترجمه ام را با کامپیوتر قرون وسطایی ایمیل کنم برای ، دفتر انجمن علمی جفت سایت است و بین شان یک دیوار چوبی کوتاه است. چندتا از پسرها جمع شده اند توی دفتر انجمن علمی با کامپیوتر دفتر اهنگ گذاشته اند. با صدای بلند. از این اهنگ های قدیمی شاد. وسط های اهنگ هم داد می زنند: آهاااا..بیا وسط. کمی شاد شدیم. فقط الان صدا را کم تر د. دلم می خواهد از این ور دیوار بگویم: دانشجویان محترم لطفا صدا رو زیاد کنید، بذارید ما هم فیض ببریم!



ما خودمان هم نمی دانیم چه مرگمان است!

درخواست حذف اطلاعات

چشم های ضعیف هم کارایی های خودش را دارد. مثلا وسط جمع دراز کشیده اید و به پهنای صورت اشک می ریزید. به وضوح گریه می کنید و هیچ نمی پرسد هی دختر چته؟ چون شما یک جفت چشم قراضه دارید که جنبه کار با موبایل را ندارد و در ح عادی هم نشتی دارد. چشمی که همیشه خیس باشد ، دیگر چه ی می فهمد گریه کرده است؟ اینکه نمی پرسند چته خوب است. خوب که نه، عالی ست.



پاییز در ولیعصر

درخواست حذف اطلاعات

دو سوم پاییز رفت و من هنوز نارنجی ها را ندیدم. زرد و قرمز ها را هم.گفته بودند تهران است و پاییز و خیابان ولیعصرش. اگر بخواهم به استناد ع های اینستاگرام بگویم باید بگویم که بله راست گفتند. اما اگر بخواهم از آنچه خودم دیدم بگویم ، خب من چیزی ندیدم! منکه کوچه پس کوچه های ولیعصر را متر ن ، همین حوالی میدان را گشته ام و چندتا از پارک ها را دیده ام. که هیچ کدامشان آنطور که باید نارنجی نبودند. شده ام مثل قحطی زده ها ، پنحشنبه که رفته بودیم پارک ساعی فقط دنبال چهارتا دانه برگ خشک می گشتم که زیر پایم خش خش کند. پیدا ن . این عکاس ها به کدام خیابان ها می روند که تا ع شان را باز می کنی زردی ع چشم هایت را میزند و برگ های خشک هجوم می آورند توی صورتت و صدای خش خش شان می پیچد توی گوشت؟ دلم می خواهد بروم خیابان گردی. کوچه گردی. پیاده. کاش اینجا هم شهر خودمان بود. کاش پیاده روی برای یک دختر تنها استرس نداشت. امشب به بچه ها گفتم یک روز خیابان ولیعصر را بگیریم همینطور پیاده برویم بالا. بی مقصد. فقط آسی پایه بود که او هم فعلا مجروح است. پنجشنبه توی پارک زمین خورد. سالم هم بود با هم کلاسی هایش می رفت بیرون. ما از هم کلاسی هم شانس نیاوردیم. حالا یک روزی برایتان می گویم که چه قدر باهاشان حال نمی کنم. از آن ور هم دوست و آشنا توی شمال می روند جنگل و برایم ع جنگل های رویایی پاییز را می فرستند و ما هیچ ما نگاه. ما آه..ما افسوس. من اگر تا آ پاییز این کوچه های خوشگل را نبینم رحما نیستم. تا این سفره زرد و نارنجی روی زمین است من باید ببینمش. خداجان! سفره ات را جمع نکن تا من خودم را برسانم.



و باز هم فرهنگیان

درخواست حذف اطلاعات

این تکمیل ظرفیت دیگر چه مس ه بازی است. داشتیم زندگی مان را می کردیم دیگر. تازه داشتیم به و خوابگاه و رشته مان عادت می کردیم که یکهو خبر رسید فرهنگیان تکمیل ظرفیت بر می دارد. همه بچه ها به هول و ولا افتادند که ثبت نام کنند. من هم ثبت نام . گفتم اگر پشیمان شدم هم مصاحبه نمی دهم. دوباره ان استرس های لعنتی موقع انتخاب رشته امده است در جانم. با اندکی تفاوت. حالا امده ام تهران. توی تهران زندگی کرده ام. م را دیده ام. زشتی ها را در کنار زیبایی ها دیده ام. سختی ها را کشیده ام. اما نمی دانم باز هم چه مرضی ست دلم به فرهنگیان راضی نیست. ان هم فرهنگیانی که فقط امورزش ابت برمی دارد! من انتخاب های زیادی نداشتم که از بین آن ها فقط چهار شهر را انتخاب . چهار شهر یعنی چهار نفر و خب فکر می کنم احتمال قبولی ام هم زیاد نباشد. حتی برای دعوت به مصاحبه! آسی از همین حالا عزم رفتن کرده. دلش می خواهد برگردد شهر خودشان. می گوید هرجور می سنجم دوست دارم برگردم کرمان. اسم فرهنگیان و کرمان را که می اورد دلم می خواهد بزنم توی دهنش. اگر او برود، اگر بچه های دیگر هم بروند.. حتی فکر بهش هم برایم سخت است. اگر خودم هم بروم. آن هم راضی ام نمی کند. اینجا ماندن ، فعلی و وضعیتی که الان دارم هم فوق العاده نیست اما دیگر حوصله اتفاقات تازه را ندارم. حوصله تغییرات تازه را ندارم. از طرفی هم به چهار سال آینده فکر می کنم که دربه در دنبال کار می گردم و در آزمون های استخدامی آموزش و پرورش شرکت می کنم! نمی دانم چه می شود اما فکر می کنم رشته ام را با تمام ریاضی های سختش دوست دارم. کاش همه چیز همان اول مشخص می شد. نمی خواهم زیاد فکر کنم بهش. فعلا همه چیز را س ام دست سرنوشت. البته اگر آسی انقدر کرمان کرمان نکند و اعصابم را به هم نریزد!



ذخایر غذایی

درخواست حذف اطلاعات

ع نوشت: سمت راست یخچال اتاق ما ، سمت چپ یخچال اتاق 205 پ.ن: اون ظرف یه بار مصرفا غذای خوابگاهه، نذری جمع نکردیم! :)) # احتکار_آب # فاصله_طبقاتی



از دلخوشی های دانشجوهای این مملکت

درخواست حذف اطلاعات

تخت هایمان ف ی ست. و صدای جیر جیر ( یا قیژ قیژ!) افتضاحی داشت. به حدی که گاهی مجبور بودیم که سیخ و بی حرکت بخو م که صدای تخت بچه ها را اذیت نکند. امشب تخته های نئوپان آوردند که بگذاریم زیر تشکمان روی تخت. با وجود نئوپان تخت دیگر صدای جیر جیر یا قیژ قیژ نمی دهد. ما با شنیدن این خبر از ذوق مردیم!البته دوباره زنده شدیم و تند تند رفتیم تخته ها را آوردیم با هزار بدبختی گذاشتیم روی تختمان و بعد رفتیم روی تخت و شروع کردیم به بپر بپر. تخت به ح سایلنت درامده بود. ما و این همه خوشبختی محال بود ، مگرنه؟! حالا بماند که نردبان تخت های بالایی دیگر توی جایش چفت نمی شود و بچه ها مجبورند از یک نردبان کاملا معلق استفاده کنند! ولی ما باز هم خوش حالیم! پ.ن: چرا اهنگ های اینقدر توی خوابگاه می چسبد؟



دوست کوچک من

درخواست حذف اطلاعات

به در غروب از به در روز سیزده هم مهم تر است. امروز نشسته بودیم توی اتاق و به ظرف های کثیف ناهار خیره شده بودیم که یکهو یکی از بچه های اتاق بغلی در زد و آمد توی اتاق و گفت: کمربند دارین ؟ کمر شلوارم برام گشاد شده. کمربند نداشتیم. گفتیم: کجا میرین حالا؟ که گفت می روند ازادی و میلاد را ببینند. ما پول نداشتیم برویم میلاد. اما توی خوابگاه هم نباید می م م. سه نفر بودیم. لباس پوشیدیم. از خوابگاه زدیم بیرون و همین طور پیاده رو را گرفتیم و رفتیم تا چهار راه ولیعصر. به چهارراه که رسیدیم دو انتخاب داشتیم. اینکه با پولی که قرار بود امشب ج کنیم برویم یک فست فودی و یک غذایی بخوریم که بشود شاممان یا اینکه برویم کافه و یک نوشیدنی بخوریم و از محیطش لذت ببریم. و خب ما دومی را انتخاب کردیم! مکان خوب را به شکم سیر ترجیح دادیم. رفتیم یکی از کافه هایی که قبلا با برادر رفته بودم. یک کافه ی دنج که از در و دیوارش گلدان های پوتوس اویزان است و آدم هایش چس کلاس نیستند! وقتی توی کافه بودیم سحر مدام غر می زد که دیر شد ، زودتر بریم، من کلی کار دارم. من و آسیه هم به روی خودمان نمی آوردیم و سریع بحث را عوض می کردیم. بعد هم من گفتم برگشتنی با بی آرتی می رویم که زود برسیم. اما توی مسیر برگشت هم وقتی سحر سرش توی موبایلش بود، خیلی زیرکانه ایستگاه بی آرتی را رد کردیم و پیاده برگشتیم تا خوابگاه! بین راه هم ایستادیم و چندتا پی ل یدیم. البته من یک گردنبند هم یدم. یک گردنبند خیلی زیبا! :) به میدون ولیعصر که نزدیک شدیم صدای فلوت می آمد ، صدای شگفت انگیزی بود. اگر چشم هایت را می بستی حس می کردی تنها وسط یک جنگل سبز ایستاده ای. جلو تر که رفتیم دیدیم پسر جوانی ایستاده و می دمد توی فلوتش. من و آسیه مظلوم سحر را نگاه کردیم و سریع نشستیم روی یکی از صندلی های کنار خیابان و نیم ساعت با صدای فلوت غرق در رویا شدیم. این بخش آ گردشمان از همه بیشتر چسبید. پر از حس خوب بود. فوق العاده بود. ع نوشت: ببینید چی یده ام! حالا من یک گیاه دارم. یک موجود زنده که نفس می کشد و همراه من زندگی می کند. گل من ، گل کوچک من توی خانه شیشه ای اش مرتب و منظم نشسته و همراه من می آید ، ید، خیابان گردی، کافه و هرجا که من بروم. دوست جدید کوچکم من را تنها نمی گذارد.



آملی کجایی؟!

درخواست حذف اطلاعات

ب یه پی ل«آملی» یده بودم. همین امروز گم شد. تو کلاس رو کیفم بود، اومدم تو سلف دیدم نیست. کیف من کلا با پی ل مشکل داره. این چهارمین پی لی بود که گم می شد. الان غمگینم. کل رو گشتم، پیداش ن .



حرفی که هست و نیست.

درخواست حذف اطلاعات

تلگرامو باز می کنم. می رم تو قسمت چتا. همه چتا رو دونه دونه باز می کنم. می خوام ببینم کی چه ساعتی آنلاین بوده. کی لست . کی الان آنلاینه. هی نگاه می کنم. هی نگاه می کنم. تلگرامو می بندم. هیچ حوصله نداره با من حرف بزنه. داره؟ نداره! اصلا چی باید بگم؟ نمیدونم. رو باز می کنم. وبلاگ می خونم. به روز شده ها، به روز نشده ها، آرشیوهای پارسال. می خونم ، می خونم، می خونم. چشمام درد می گیره. باز می رم تلگرام. کی آنلاینه؟!...



پخش زنده فوتبال در

درخواست حذف اطلاعات

امروز قرار بود که تو سالن اجتماعات دانشگامون بازی پرسپولیس_السد به صورت زنده پخش شه. بچه ها گفتن بریم، خوش میگذره، هیجان داره. گفتم باشه، بریم. حالا من نه از فوتبال چیزی سر درمیارم و نه پرسپولیسی ام. اصلا به عبارتی استقلالی ام! ینی حتی اسم بازیکنای تیما رو هم نمیدونما. ولی از بچگی استقلالی بودم:| خلاصه که امروز بعد سه تا کلاس خسته و مونده رفتیم فوتبال ببینیم. ولی چسبید. همین که همه با هم دست میزدن و جیغ می کشیدن. همین که همه یه جایی نفس شون بند میومد و بعد یهو بلند میشدن از جاشون و جیغ و داد می . همین هیجان دست جمعیش قشنگ بود. من که از بازی چیز زیادی نمی فهمیدم ولی خب با جمعیت همراه می شدم دیگه. تو بازی هم بیشتر از اینکه از گلی که پرسپولیس زد ذوق کنم از توپ هایی که بیرانوند می گرفت و نمی داشت گل بشن ذوق می . خلاصه که امشب خوش گذشت. به پرسپولیسی ها هم تبریک می گم. من استقلالی ام ولی امشب تیم شما رو تشویق . ببینین من دیگه کی ام!!



می دونی الان کجایم؟ می دونی توی چه حالم؟

درخواست حذف اطلاعات

امروز قرار بود میم و شوهرش بیایند تهران ، صبح می رفتند جایی و غروب هم برمیگشتند خانه. بعدازظهر چند ساعتی می توانستم ببینمشان. تجریش منتظرم بودند. بعد از کلاس با مترو خودم را بهشان رساندم و وقتی در ماشین را باز دیدم شین هم توی ماشین نشسته! وقتی دیدمشان تازه فهمیدم که چه قدر دلتنگشان بودم. رفتیم دربند. ناهار را همانجا خوردیم و چند ساعتی پیش هم بودیم و برگشتیم. دلم نمی خواست برگردم خوابگاه. دلم می خواست یکراست باهاشان می رفتم خانه. درست همان وقتی که می خواستم از ماشین پیاده شوم،یک آهنگ شیش و هشتی پلی شد که خواننده مرتب می گوید:«تو جاده ی شمالم ..تو جاده ی شمالم» خواننده میخواند و من بیشتر دلم می گرفت. وقتی برگشتم خوابگاه به جای آنکه شاد باشم بیشتر از هر روز دیگری دلتنگ بودم. دلتنگی هم اتفاق عجیبی ست.



برج میلاد_پل طبیعت_انفجار یک بغض ه

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح از طرف رفتیم برج میلاد و پل طبیعت. وارد محوطه برج که شدیم من گفتم خیلی هم بلند نیستا. دوستم گفت چرا بابا..بلنده..خوب نگاه کن. یه بار دیگه سرمو بلند ، دیدم نه واقعا بلنده! بعد گفتم اااه عجب چیزیه! و خب طبیعتا به سرعت گوشی ها را از کیف درآورده و شروع به عکاسی کردیم. برج دو نوع بلیط داره که با ارزون تره فقط می تونیم بریم طبقه هفتم ینی ابتدای همون قسمت دایره ای شکل! و با بلیط گرون تر می شد رفت طبقات بالاتر ینی موزه و رستوران و اینا. خب برای ما همون بلیط نوع اول رو یده بود. اما بازم جالب بود. همین که کل تهران زیر پات بود. همین که همه چیزو ریز میدیدی! جالب بود. خوشمان آمد. هواشم خوب بود اون بالا. یه بااادی می وزید. خیلی خوب بود. راستی از این اینه های چاق و لاغر کن هم داشت که اصلا عااالی بود. همه خیلی جدی می رفتن جلو اینه که ببینن چه خبره که یهو خودشونو میدیدن و میزدن زیر خنده. ینی خم و راست می شدن و می خندیدن. بعد برج میلاد رفتیم پل طبیعت. مسیرش کلی پله داشت و مردیم تا بالا بریم. منم همیشه خدا کتونی پامه عدل همین امروز کتونی نپوشیده بودم. به بالای پل هم رسیدیم باز چیریک چیریک ع برداری شروع شد. از این طبقه به اون طبقه می رفتیم و ع می گرفتیم. چه قدر سرسبز بود. چه قدر قشنگ بود. بیخود نیست بهش میگن پل طبیعت! بعد از پل طبیعت رفتیم توی پارک طالقانی نشستیم تا از ناهارمونو بیارن. از آفتاب دم ظهر پناه برده بودیم به سایه درختای بید پارک و یه گوشه ای توی چمنا نشسته بودیم. خیلی خسته بودیم. به دوستم گفتم دلم می خواد دراز بکشم. نه فقط به خاطر خستگی ، همیشه دوست داشتم که زیر درختا دراز بکشم و از پایین به برگاشون نگاه کنم. دوستم گفت خب دراز بکش. انگار فقط به یه تأیید نیاز داشتم. سریع دراز کشیدم و خیره شدم به گیسوهای بلند بید که با باد ت می خوردن و جنونشون رو به نمایش می ذاشتن. از بلندگوهای پارک آهنگ «از سرزمین های شرقی» پ بند پخش میشد و صحنه رو رویایی تر می کرد. بعد از یه مدت نسبتا طولانی وقتی که هممون دیگه داشتیم از گرسنگی تلف می شدیم بالا ه ناهارو آوردن و تو یکی از آلاچیقای پارک خوردیم و برگشتیم. تو راه برگشت انقدر خسته بودیم که میدونستم اگه لحظه ای چشمام رو ببندم خوابم می بره. وقتی رسیدیم خوابگاه همه سریع افتادیم رو تخت مون و خو دیم. غروب توی خواب و بیداری بودم که دیدم گوشیم داره ویبره می ره. تماس تصویری از طرف خواهرم. همون طوری با چشمای نیمه باز تماس رو وصل و سریع دستمو بردم بالای تخت و عینکمو برداشتم. اول یه خورده صدای اهنگ میومد ،فکر رفته جشنی چیزی. بعد که تصویرش واضح شد دیدم تو یه خونه س. گفتم کجایی؟؟ گفت سنگچال. این کلمه رو که گفت انگار یه سطل آب یخ ریخته بودن رو سرم. اعصابم حس بهم ریخت. دیروز گفته بود بیا خونه شاید آ هفته بریم سنگچال ولی من قبول نکرده بودم و گفتم نمی تونم ، کلاس دارم. برنامه رو بذارین واسه دوهفته دیگه که من میام. من خودم از دیروز اعصابم داغونه، همه بچه های اتاقم این هفته می رن شهرشون جز من! اینو که شنیدم یهو بغضم ترکید. درست بعد یک ماه. دلم برای تک تک اون چهار نفری که میدونستم الان توی ویلای سنگچال هستن به شدت تنگ شده بود. برای شوخیامون، بازیامون. بعد از یک ماه درست و حس گریه . اتاق تاریک بود و چهرم مشخص نبود. گوشی رو گذاشتم رو تخت و سرم رو فرو تو بالشت. بعد صدای خواهرم اومد که رحما..کجایی؟! برای اینکه بچه ها بیدار نشن رفتم تو بالکن. اونجا هم تاریک بود ولی یهو انقدر صدای گریم اوج گرفت که خواهرم فهمید. گفت داری گریه می کنی؟ و من وسط هق هقم فقط تونستم بگم:« خیلی نامردین...خیلی نامردین... من تو این یک ماه گریه نکرده بودم!» خلاصه وضعیت بدی بود. به زور خودمو کنترل که بیشتر از این گند نزنم به عیش شون ولی تا تماسو قطع نشستم توی بالکن و زانوهامو بغل و اشک ریختم که یهو آسیه داد زد: رحمااا..بیا تو اتاق همه با هم گریه کنیم بعد اون چندبار خواهرم تماس گرفت. با همه حرف زدم ، شوخی کردیم ، خندیدیم. حتی توی اتاقم خودمون دورهمی گرفتیم. ولی همه اینا چیزی از عمق فاجعه کم نکرد. از دلتنگی..از تنهایی..از حساس شدن آدم ها در غربت...از دلتنگی..دلتنگی و دلتنگی



یک خواب آسوده در کنار گربه های نا زی!

درخواست حذف اطلاعات

یه لحظه از اتاق رفتم بیرون آب بخورم وقتی برگشتم کنار در بودم که یهو دوستم گفت: بچه ها!! فکر سوسک دیده داشتم میرفتم جلو که بکشمش یهو یه گربه بزرگ خا تری از زیر تختم اومد بیرون! توجه کنید. گربه! از زیر تخت من! حتی طاقت دیدن این صحنه رو هم نداشتم ، رومو طرف در جیغ زدم: وااای ماامااان:| بعد دوستم در بالکن رو باز کرد گربه هه امان امان رفت بیرون. لعنتی. اینم از شانس من! تا پنج دقیقه داشتم تمام سوراخ سمبه های اتاق و می گشتم که بچه هاش نباشن. نکنه از شب زیر تختم بوده؟!! :|



یومورتا

درخواست حذف اطلاعات

یکی از جذاب ترین اتفاقات زندگی خوابگاهی برای من اشنایی با فرهنگ ها و زبان های مختلف است. خصوصا اتاق ما که هر از یک نقطه از کشور آمده. ا شب ها گوشی ها را می اندازیم روی تخت ، می نشینیم وسط اتاق کمی میوه و خوراکی هم می گذاریم روی زمین و دورهمی می گیریم. بعد همین طور که درباره موضوعات مختلف حرف می زنیم هر شب با یکی از کلمه های زبان ها و گویش های مختلف یا یک غذای محلی یا آداب و رسوم فرهنگ های مختلف آشنا می شویم. فکر نمی کنم هیچ کدام از بچه ها به اندازه من از این تفاوت ها تعجب کند و برایش جذاب باشد. چون شبی ده بار دهانم به اندازه غار باز می شود و با چشم های از حدقه درامده می گویم: واقعا؟!! چه جالب! بچه ها به قیافه متعجبم می خندند ولی واقعا این چیزهایی که می گویند برای من عجیب است! مثلا ترک ها به تخم مرغ می گویند : یومورتا. فکر کن مثلا بگویی من یه یومورتای اب پز می خورم یا یه یومورتای عسلی لطفا! تصمیم گرفته ام که هر وقت تخم مرغ خوردم بگویم یومورتا خورده ام، اسمش خیلی لاکچری می باشد! حالا این یک نمونه اش بود. اطلاعات دیگر بماند برای بعد. پ.ن: با گوشی نمی تونم ع اپلود کنم..ینی اپلود میشه ولی نمی تونم سایزشو کوچیک کنم تا اندازه قالب وبلاگ بشه:/



گفتگو در خواب

درخواست حذف اطلاعات

یکی از هم اتاقیام گاهی تو خواب حرف میزنه. مشخصم نیست چی میگه. نوشهریه ها ولی مامانش کرده، انگار اینم تو خواب کردی حرف میزنه! عجیبه.



اشک ترکیبی

درخواست حذف اطلاعات

نمی دانم این همه اشکی که از سر شب از چشمم جاری شده و بالشتم را خیس کرده از اثرات دلتنگی های ست یا خیره شدن به صفحه موبایل، و یا از این تب و سرماخوردگی ایست که افتاده به جانم. اما هرچه که هست چیز مز فی ست.



خواب_گاه

درخواست حذف اطلاعات

می خواستم بیایم بنویسم یکی دیگر از عجایب خوابگاه این است که از وقتی آمده ام خوابگاه دیگر کابوس ندیده ام. حتی یک خواب معمولی هم ندیده ام. اما ب اولین کابوس را در خوابگاه دیدم. ب که مسکن قوی خورده بودم تا تخت بخوابم. نیمه های شب با دهان خشک شده از خواب پریده بودم و دنبال سقف چوبی اتاقم می گشتم. فکر می توی خانه خودمان هستم. چند دقیقه ای خیره شدم به میله های تخت بالایی تا اینکه فهمیدم اینجا خوابگاه ست و من توی تخت طبقه پایین خو ده ام. تا چند ساعت بعدش بیدار بودم، هرچه این پهلو به آن پهلو شدم خوابم نبرد.



زرنگ بازی

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تند تند می دویید که تخت طبقه پایین رو تصاحب کنید. مجبورید تو تاریکی هم مطالعه کنید! البته میشه رفت سالن مطالعه ولی لذت اینکه رو تخت گرم و نرم لم بدی و کتاب بخونی رو از دست میدی. پ.ن: با همه اینا تخت طبقه پایین یه سر و گردن بالاتر از تخت طبقه بالاس!



پناه می برم به دم نوش از شر سرفه های خشک و تر

درخواست حذف اطلاعات

وقتی سرما خوردید روزی ده بار دم نوش درست کنین بعد با بیسکوییت های بای بخورید! خیلی واسه گلو خوبه :|



تولد با امکانات دانشجویی

درخواست حذف اطلاعات

امشب تولد یکی از هم اتاقیا بود. اتاقو مرتب کردیم. با بادکنک تزیین کردیم. لباس خوشگلامونو پوشیدیم. آرایش کردیم. من اون سنجاق نگین دارمو زدم به موهام. بعد همگی یه جشن شیش نفره گرفتیم. پ.ن: چه قدر ع ه کج و کوله شد:)) بهتر از این دیگه نمی تونستم اپلود کنم. همین قدر در توانم بود:/



غرغر ها شروع شد!

درخواست حذف اطلاعات

از با شما صحبت میکنم. از ساعت 7صبح اینجاییم که یه تخت ف تنی گیرمون بیاد. یه جای خواب واسه شبا. هنوز کار بچه های ارشد مونده و میگن بچه های کارشناسی رو بعد ارشد ثبت نام می کنیم. ینی احت خیلی زیاده که کار ما بیوفته واسه فردا. خب؟ حالا اینا اصلا به این فکر نمی کنن ی که درخواست خوابگاه میده از شهرستان اومده. یکی از شمال،یکی جنوب،یکی شرق،یکی غرب. ینی نباید فکر کنن که این همه ادم با چمدون و وسیله شب ،باید کجا برن که هی فردا فردا میکنن! تازه خوابگاه اصلی هم در دست تعمیره یه ساختمون جدید گرفتن که اصلا معلوم نیست امکانات کوفتیش چجوریه! حالا جالب اینجاست هنوز ثبت نام خوابگاه تموم نشده کلاسا شروع شده غیبت هم خوردیم. کلاس به درک سهمیه این یه غیبت می تونست ذخیره بشه واسه وقتی که میخوام برم خونه. با اون برنامه مس ه ای که برامون چیدن! اینم از های تی معتبرمون! اینجا ایران است، پایتخت!



هم اتاقی ها

درخواست حذف اطلاعات

ارومیه، اصفهان، یزد، کرمان پ.ن: از خستگی دارم می میرم. جنازه ام ینی. فردا صبح تا غروب کلاس دارم:/ میشه ترک تحصیل کنم؟ :|



شب اول

درخواست حذف اطلاعات

ب اولین شب خوابگاه بود. من چمدونم همرام نبود. قرار بود که امروز برادرم واسم بیاره. شب بدون پتو خو ده بودم ، نصفه شب سردم شد، تو خودم جمع شده بودم که یهو یکی از هم اتاقیا اومد یه پارچه انداخت روم.



چرا تهران؟ یـا ماجرای رویایی که به واقعیت پیوست.

درخواست حذف اطلاعات

چهارده ساله بودم. با برادرم رفته بودیم یکی از کتاب فروشی های انقلاب. می خواست یکی از کتاب های درسی اش را ب د. چند روزی بود خانه بودیم و من حس حوصله ام سر رفته بود. صبح وقتی بهم گفت: می آیی؟ اینقدر سریع لباس پوشیده بودم که مبادا پشیمان شود. بهم گفته بود اینجا انقلاب است و من مات کتاب فروشی ها شده بودم. مات دست فروش ها و کتاب های دسته دوم. کتاب را که ید کمی توی انقلاب دور زدیم که یکهو گفت اینجا هم تهرانه! و من سر چرخاندم و همچون شی مقدسی آرام دست کشیدم به دیوارش. به برادرم گفتم: یه روزی میام اینجا و سرخوشانه خندیدم. بعد از انقلاب رفتیم ولیعصر و ساعت ها پیادرو هایش را متر کردیم. بعدازظهر رفتیم توی یکی از کافه ها که پاتوق برادر بود. من بستنی میوه ای خوردم و او برایم حافظ خواند. بعد گوشی اش را داد دستم و گفت یکی از عددها رو انتخاب کن. برایم فال گرفت. آمد: «گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آید...» آن روز را با تک تک جزئیاتش یادم هست. حتی وقتی که شب خسته و لهیده داشتیم بر می گشتیم خانه جان و دوتایی کف مترو نشسته بودیم و با یک هدفن اهنگ گوش می کردیم و گاهی او خاطره ای تعریف می کرد و می خندیدیم. آن روز همان روزی بود که به خودم گفتم: من باید بروم تهران! جایی در رمان سمفونی مردگان آیدین می گوید:« یک مملکت را نابود کرده اند که تهران را بسازند. پس چه بهتر که آدم برود آن جا و هرکار که بخواهد از آن جا شروع کند.» من آن روز دقیقا همین حس را داشتم. در تمام دوران دبیرستان هم همین حس را داشتم. در طول تمام ی که بیدار می ماندم و درس می خواندم. در تمام ساعاتی که توی کلاس به درس معلم ها گوش می . بعضی شب ها قبل از خواب پیش خواهرم رویاپردازی می و می گفتم: ببین..من باید تهران قبول بشم ..باااید! و او بارها ازم پرسیده بود که : اگه تهران قبول نشی چی؟ و می گفتم: اصلا نمی خوام بهش فکر کنم. شاید باورتان نشود ولی من در 16 سالگی یک برگ پنجاه تومانی چسبانده بودم به آینه اتاقم و هر روز به ع چاپ شده رویش نگاه می ! تهران شده بود خانه آمالم. بعد از اینکه رتبه ها اعلان شد کمی امیدم را از دست داده بودم. این اوا که انگار مطمئن بودم مازندران قبول می شوم! هر روز می نشستم با خودم فکر می که مازندران هم خیلی خوب است. تازه بین کلاس ها هم اگر بیکار بودم از در پشتی می زنم و می روم لب ساحل. میم هم میگفت که یکی از پنجره های کتاب خانه اش رو به دریاست. چی از این بهتر؟ وقتی نتیجه آمد احساس می همه چیز یک خواب است. باورم نمی شد که بالا ه شد آنچه که باید می شد! این روزها اولین جمله ای که همه اطرافیانم بهم می گویند این است: بالا ه رفتی تهران! و حالا که به آرزوی چند ساله ام رسیده ام و حالا که باید بروم ، درونم حسی ست سراسر نگرانی ، سراسر تشویش. من ی بودم که ی را تا صبح دعا کرده بودم که فقط خوابگاهی بشوم و حالا از خوابگاهی شدن می ترسم. از دلتنگی می ترسم. از دوری و هزار چیز دیگر. توی خانواده محدود نبودم. همیشه به اندازه ی خودم داشتم. بیشتر از این هم نمی خواستم. مادرم همیشه سعی داشته بچه های مستقلی بار بیاورد. و در این مسئله فکر می کنم روی دخترانش حتی تاکید بیشتری هم داشته اما اینکه درباره من چه قدر موفق بوده را نمی دانم! از همه این ها که بگذریم میخواهم یک چیزی را یواشکی بهتان بگویم. من می ترسم بروم تهران و آن کاخ آرزویی که در طی این سال ها خشت خشت توی سرم ساخته بودم ، یکهو ویران شود روی سرم!



چرا اقتصاد؟ یــا ماجرای رویایی که به واقعیت نـپیوست!

درخواست حذف اطلاعات

سه سال پیش که برای دبیرستان انتخاب رشته می ، عاشق ادبیات بودم. فکر اینکه هر رشته ای را غیر از ادبیات و علوم انسانی انتخاب کنم و کتاب ادبیات های کمتری بخوانم عذابم می داد. فکر اینکه آرایه و عروض یاد نگیرم! البته اینکه از رشته های ریاضی و تجربی خوشم نمی آمد و هنرستان هم پر ج بود و کلا دروس دیگر انسانی را هم دوست داشتم در اینکه رشته انسانی را انتخاب بی تاثیر نبود! روز اول مهر که رفتم مدرسه هیچ کدام از دوستانم باورشان نمی شد که رشته انسانی را انتخاب کرده ام. رشته انسانی برای بچه های درس نخوان بود و من درس نخوان نبودم! البته من به این اصل اعتقادی نداشتم، تا وقتی که لیست بچه های کلاسمان را دیدم! لیست را که دیدم تقریبا صورتم به سفیدی گرایید. وارد کلاس که شدم بچه ها مشغول حرف زدن درباره رشته مان بودند و من از میان حرف هایشان آن ها را به چهار دسته تقسیم . البته توی ذهنم! انی که دوست داشتند بروند رشته های ریاضی و تجربی و معدل شان کم بود، انی که رویای حقوق و روان شناسی داشتند بی آنکه چیزی از آن رشته ها بدانند ، انی که میخواستند بروند رشته فنی و خانواده شان مخالفت کرده بودند و آن ها را به زور فرستاده بودند انسانی و در آ انی که کلا خنثی بودند و هیچ علاقه ای نسبت به هیچ رشته ای نداشتند! می بینید چه کلاس فوق العاده ای داشتیم؟! سی تا بچه با سی تا فاز مختلف! آش شلم شوربایی بود کلاسمان! بگذریم..کجا بودیم؟ بله...داشتم از عشقم به ادبیات می گفتم. من همان روزی که قصد بروم تهران ، همان روز رشته ام را هم انتخاب و خب آن چیزی نبود جز ادبیات! آن هایی که دیپلم انسانی دارند می دانند که یکی از منفور ترین کتاب ها برای بچه های انسانی کتاب تاریخ ادبیات است و خب من سال دوم دبیرستان علاوه بر اینکه سر زنگ تاریخ ادبیات خیلی خوب به صحبت های معلم گوش می و برای هر امتحان کلاسی ده بار یک درس را می خواندم ، هر درس را پیش خوانی هم می ! میفهمید یعنی چی؟ من هیچ وقت برای دروس دیگر این کار را ن . متن تاریخ ادبیات دوم کمی سنگین بود و روخوانی اش برای بچه ها مشکل. من همیشه از شب قبل یک بار متن را میخواندم بعد فرهنگ لغت را باز می و معنی و تلفظ صحیح کلمه های سخت را از توی فرهنگ لغت پیدا می و توی کتابم می نوشتم تا کل متن را روان بشوم. و اینگونه بود که تا آ سال مسئولیت خواندن از روی کتاب با صدای بلند توی کلاس با من شد. حتی اگر سرما خورده بودم! آن اوایل جامعه شناسی را هم خیلی دوست داشتم. اما سر کنکور که هر کتاب را چند بار میخواندم و کامل وارد جزئیاتش می شدم فهمیدم که روان شناسی و اقتصاد را از جامعه شناسی بیشتر دوست دارم. و با منطق هم خیلی حال می کنم! اما عشق به ادبیات همچنان در دلم جوش و وش می کرد! کنکور را دادیم و بالا ترین درصد هایم در درس اقتصاد و روان شناسی بود. رتبه ها اعلام شد و زمان انتخاب رشته هم فرا رسید. و آن موقع بود که تازه اطرافیان وارد عرصه شدند. البته بیشتر خودم خواهان م بودم. خب نتایج م می گفت که شعر نون و آب نمی شود! که ادبیات موقعیت شغلی ندارد. که اگر مثلا توی رشته های دیگر یک کورسوی امید باشد برای کار ، در ادبیات همان هم نیست. این را ادبیات خوانده ها هم بهم گفتند! گفتم باشد ولی اگر ادبیات نه پس چی؟ که گفتند حقوق! و من حقوق را دوست نداشتم. تمام حقوق خوانده ها را کشیدند وسط و قانعم د که حقوق رشته خشکی نیست و خیلی هم شیرین است و ذهنیتم اشتباست. پس انتخاب اولم شد حقوق اما فقط ی ری های خوب که اگر شد شد ، نشد هم نشد! من هیچ وقت فکر نمی تو اقتصاد بخوانم. هیچ وقت! اما وقتی به خودم گفتند که اگر ادبیات نه پس چی؟ سریع گفتم روان شناسی و اقتصاد. پس انتخاب دوم شد روان شناسی. اما فقط های تهران! و انتخاب سوم هم شد اقتصاد. و ادبیات شد انتخاب چهارمم! و خب من اقتصاد قبول شدم. من عاشق رشته ام نیستم اما دوستش دارم. و برای شروع زندگی فکر می کنم دوست داشتن کافی باشد! :)) امیدوارم بعدها این دوست داشتن عمیق تر شود و کارمان به ج نکشد!



ارزانی را با ما تجربه کنید!

درخواست حذف اطلاعات

دیدین مردم تا یه دانشجوی پزشکی می بینن میگن: یه دارو بده این پا درد من خوب شه ، تا یه دانشجوی روان شناسی می بینن میگن: از نظر تو الان من چجور آدمیم؟! یا یه دانشجوی زبان می بینن سریع می خوان باهاش انگلیسی صحبت کنن! مثلا می خوان یه جوری با طرف مقابل ارتباط برقرار کرده باشن! حالا تا به هرکی میگم رشته اقتصاد قبول شدم میگه:«هه هه هه...ایشالله شما برین اقتصاد مملکتو درست کنین!» منم با یه لبخند ملیییح نگاه شون میکنم:| همشونم دقیقا همین جمله رو بهم میگن. بدون اندکی تغییر!



از دغدغه های دختری که زاغ نبود

درخواست حذف اطلاعات

چشم های دال آبیه و چشم های میم سبز. وقتی دال خوابگاه بود مامان هر روز زنگ میزد و میگفت: سلاااام چشم دریایی من! و وقتی هم که میم خوابگاه بود زنگ می زد و میگفت: سلاااام چشم جنگلی من! چشم های من قهوه ایه و مدت هاست که ذهنم درگیر اینه که وقتی برم خوابگاه مامان از پشت تلفن چی خطابم می کنه؟! :|